رفتي ولي ميديدي که من دارم ميسوزم
گرچه سوزوندي دلو دوست دارم هنوزم
با اينکه سوختم هنوز عشقتو باور دارم
ولي به جاي دستات يک دل پرپر دارم
نگفتي که تو قلبت حالا جاي من کيه
آخه چرا تو رفتي بگو دليلش چيه ؟
عکس چشات روبه روم صدات هنوز تو گوشه
همدم دلتنگيام صداي مشکي پوشه
همون که گفت : عاشقم يه عاشق بي قرار
يه زخم کهنه رو دلم مونده از عشق يادگار
عشق تو هم يه زخمه که دلمو سوزونده
يه زخم کهنه از تو که يادگاري مونده
زندگي بي تو واسم بدون آب و رنگه
حالا منم ميدونم مشکي فقط قشنگه
منتظر موندم به راهت تا همیشه
چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه
انتظارت تلخه مثل مردن دل
مثل عشقی خام و باطل مثل عشقی خام و باطلمثل عشقی خام و باطل
وای... اگه فردا بیاد باز تو نیایی
وای... می خوام داد بزنم از این جدایی
وای... دیگه مردم...دیگه مردم...چقدر تو بی وفایی
مگه من با تو بد کردم خدایی...مگه من با تو بد کردم خدایی
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم
هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم
هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم
هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم
تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون
تو رو خدا دشمنامو (!!!) به روی من اینقدر نخندون
تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون
تو رو خدا دشمنامو (!!!) به روی من اینقدر نخندون
به خدا من می میرم از این جدایی
به خدا من میمیرم اگه نیایی
به خدا من می میرم از این جدایی
به خدا من میمیرم اگه نیایی
اگه فردا بیاد و باز تو نیایی
به دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیر
به رنج دل سزاوارم ، مرا مگذار دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون شد آن هم ازکفم بیرون
چوکار ازدست شد بیرون، بیا ای یاردستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو وا ماندم شدم بیمار دستم گیر
کنون درحال من بنگرکه عاجز گشتم ومضطر
مرا مگذار وخود مگذر، درین تیمار دستم گیر
به جان آمد دلم ای جان ز دست هجر بیپایان
ندارم طاقت هجران، به جان زنهار دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ و روی تو، از آنم زار دستم گیر
چو کردی حلقه درگوشم مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم ، ز من یاد آر دستم گیر
شنیدی آه و فریادم ندادی از کرم دادم
کنون کز پا در افتادم، مرا بردار دستم گیر
نیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواری
ندارم هیچ دلداری تویی دلدار دستم گیر
عراقی چون نه ای خرم،گرفتاری به دست غم
فغان کن بردرش هردم که ای غمخواردستم گیر
کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی
من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و
سرشارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و
سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم
نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن مرا نرو
نبودنت مرگه منه
راهی این سفر نشو
نذار که عشق من و تو
اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
نوازشم کن و ببین
عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز
غنچه میدن ترانه ها
اگرچه من به چشم تو
کمم قدیمی ام ، گمم
آتشفشان عشقمو
دریای پر تلاطمم
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
برای روز میلاد تن من،نمیخوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،برایم جام سرمستی بپوشی
برای روز میلادم اگر تو،به فکر هدیه ای ارزنده هستی
مرا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان ،تویی اغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،بشه بی تو غم فرسودن من
نمیخوام از گلهای سرخ وابی،برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها، بگیر ای حرم گرما بر سر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،ببینی آتش و خاکستره من
تو ای تنها نیاز زنده موندن،بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت
اگه خواستی بیایی دیدن من،اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان ،تویی اغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،بشه بی تو غم فرسودن من
گناه من چیست که که تورادوستت میدارم
این قالبو خودت برای وبمون گذاشتی اگه به دلت نگاه کنی همین احساسو منم به تودارم
پس گناه من چیست که تورا دوستت میدارم
دلم برات یه ذره شده خودتم خوب میدونی که دروغ نمیگم
عشق منی دوست دارم عشق منی دوست دارمعشق منی دوست دارم
کجا سفر رفتی...کجا سفر رفتی،
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی؟
از من دل چرا بریدی؟
دست از من، چرا کشیدی؟
که پیش چشمم، ره دگر رفتی
بیا به بالینم، که جان مسکینم،
تابِ غم، دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد،
جان، بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم؟
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من،
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر، به خدا خبر، ز خدا نداری
رَوَد آتش از، سرِ آن سرا، که تو پاگذاری
سوزِ دلم را تو ندانی،
آتش جانم ننشانی
با غمت درآمیزم، از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم
رو به تو کردم، به خدا خو به تو کردم، که خریدار تو باشم
دل به تو بستم، به امیدت بنشستم، که سزا وار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر، خبری، زِ توآرد،
به کس دگر، نکنم نظر که دلم، نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
کجا سفر رفتی،
که بی خبر رفتی

